bobinyx

Bobinyx: میان تاریکی و نور، من زاده شدم

در جایی میان کابل‌ها، سیم‌ها، صداها و سکوت، من متولد شدم؛ نه فقط به عنوان بابک، بلکه با نامی که در تاریکی خودم کشفش کردم: Bobinyx.
این نام، تلفیقی‌ست از “بابی” که دوستانم صدایم می‌زنند و پسوندی که ریشه در تکنولوژی و خیال دارد. دنیایی که در آن تاریکی جادوست، صدا نور می‌تاباند، و هر مدار یک ضربان تازه است.

در تمام مسیرم، همیشه یک پا در هنر داشته‌ام و یک پا در تکنولوژی؛ انگار هر دوی این دنیاها من را به سوی خودشان می‌کشند، و من هم یاد گرفتم پل بزنم بینشان.

در Nocturnix، این تضاد زیبا را زندگی می‌کنم؛ روزها با پرینترهای سه‌بعدی فرم می‌سازم، شب‌ها با صداها روح می‌دهم. در هر پروژه، رد پای نور و صدا و حرکت هست؛ ترکیب‌هایی از نرم‌افزارهایی مثل TouchDesigner و Ableton، تا گاهی زندگی را به صحنه بیاورم و گاهی صحنه را به زندگی.

Bobinyx فقط یک اسم مستعار نیست؛ یک هویت است. یک آواتار برای همه آن لحظه‌هایی که نمی‌توانم با زبان عادی توضیحشان بدهم.

اینجا، در Nocturnix، دعوتت می‌کنم به سفری درون این روایت. چون باور دارم که هنر و تکنولوژی نه‌تنها با هم در تضاد نیستند، بلکه با هم می‌رقصند، اگر بگذاری.


پروژه هایی که همکاری کرده ام:

پروژه موسیقی ویرگول بند:

تجربه شخصی از پروژه: من تقریبا سال 93 عضوی این گروه شدم و در اون زمان بچه های گروه 1 سال بود که باهم کار میکردن.بعد از مدت چند ماه اعضای گروه عوض شدن و یک گروه فیکس تشکیل شد و تقریبا ما تا سال 1398 مشغول کار با این گروه بودیم.در این پروژه با همکاری هایی که با کامران نوری داشتم تونستم تجربیات خیلی جالبی رو کشف کنم.فکر کن گروهی رو که 5 سال باهم با یک ریتم مشخص هر چهارشنبه و هر جمعه مجموعا 5 ساعت کار میکنن.این حجم از بودن در کنار هم باعث شد که ما بتونیم بعد از این همه سال نزدیک به 70 ترک ماکت کنیم و تعدادی از اون رو تونستی به تولید نهایی برسونیم.خب هر کدوم از این آثار گاهی شاعرشون راضی نبوده یا حتی پروژه موفقی نمیشده.اما جالبیش اینجاست که هر قطعه تکه ای از روح هر کدام از اعضای گروه  داخلش بود.شاید این مهمترین تجربه ای بود که کسب کرده بودم.
البته که تجربه های دیگه مانند آشنایی با گوشه های موسیقی ایرانی،همچنین هارمونی پراکتیک مربوط به موسیقی ایرانی رو هم فرا گرفتم.همچنین مراحل ساخت و تنظیم یک موسیقی راک سنتی (تلفیقی) رو شاهد بودم و خودم هم در ایده پردازی های گروه دخیل بودم.
سال 1394 میتونم بگم که سالی بود که من با تصویر سازی موسیقی به صورت زنده با نرم افزار Touchdesigner رو شروع کردم.چون میخواستم ایده جدیدی در گروه موسیقی ارائه بدم که یک ارزش افزوده در گروه موسیقی ایجاد کنم.اون هم ساخت ویژوآل آرت و Immersive Art  در کنار موسیقی بود.اما شوربختانه خیلی از گروههای اکسپریمنتال با هم نمیتونن به صورت طولانی بمونن که گروه موسیقی ویرگول از اون مثتثنی نبود.اما در سال 1397 بود که در یک نمایشگاه آثار visual art به انتخاب شمس الدین قاضی شرکت کردم و یک اثر تعاملی با سنسور xbox 360 و فضای تعاملی با یک نقاشی همچنین تصویر رو ارائه دادم.

سال 1403-1404 پروژه دیوآب:

تجربه‌ی من در پروژه «دیوآب»

میان بدن، صدا و اسطوره

پروژه‌ی «دیوآب» برای من صرفاً یک اجرای نمایشی یا یک همکاری موسیقایی نبود؛ بلکه تجربه‌ای عمیق از زیستن در مرز میان بدن، صدا، اسطوره و ناخودآگاه جمعی بود. اجرایی که از همان ابتدا روشن بود قرار نیست به روایت خطی یا بیان کلاسیک تکیه کند، بلکه قرار است از طریق فیزیکالیتی بازیگر، ریتم، صدا و تصویر ذهنی مخاطب معنا بسازد.

فرآیند شکل‌گیری «دیوآب» بر پایه‌ی یک دوگانگی خلاق شکل گرفت؛ دو نگاه کارگردانی، دو شیوه‌ی مواجهه با متن و اجرا، و در عین حال یک هدف مشترک: ساخت تجربه‌ای مینیمال، تاریک و عاطفی که بار اصلی آن بر دوش بدن بازیگر باشد. در این پروژه، موسیقی نه به‌عنوان همراهی‌کننده‌ی صرف، بلکه به‌عنوان یک عنصر روایی فعال تعریف شد؛ عنصری که در لحظاتی مانند «بانگ طوفان»، «ظهور چاهزی» یا مکث‌های درونی شخصیت‌ها، نقش تعیین‌کننده‌ای در هدایت حس و ریتم اجرا داشت.

ساختار اجرایی «دیوآب» بر اساس صحنه‌هایی با کیفیت‌های حرکتی متفاوت شکل گرفت. صحنه‌ی اول با الهام از بوتو، حرکاتی نرم، کش‌دار و مراقبه‌ای داشت؛ جایی که معرفی شخصیت‌ها و رؤیاهایشان اتفاق می‌افتاد و با دیدن ماه نو، اضطرابی جمعی شکل می‌گرفت. این صحنه آگاهانه کندتر طراحی شد تا مخاطب به‌تدریج وارد جهان اثر شود.
در صحنه‌ی دوم، با ورود به فضای بیومکانیک، بدن‌ها به ماشین‌های پرتنش تبدیل شدند. نخ‌ها به‌مثابه متن و حافظه عمل می‌کردند و مرگ مینار نه فقط یک واقعه‌ی روایی، بلکه نتیجه‌ی یک سازوکار فیزیکی و درونی بود.
صحنه‌ی سوم، پرانرژی‌ترین بخش اجرا، با جهش، ضربه و سرعت تعریف شد. مواجهه با چاهزی به‌عنوان یک موجود ناآشنا، نیازمند موسیقی‌ای بود که نه همراه رقص، بلکه القاگر «دیدن یک جانور جدید» باشد؛ تجربه‌ای میان ترس، کنجکاوی و وهم.

در تمام این مسیر، اصل بنیادین پروژه حفظ شد: هیچ عنصری نباید جای بازیگر را بگیرد. لباس، صحنه و موسیقی تنها زمانی معنا داشتند که امکان فیزیکال و بیان بدن را افزایش دهند. این نگاه، هم‌راستا با تئاتر اکسپرسیونیستی، بر اغراق، تضاد، و شکاف میان شنیده‌ها و دیده‌ها تکیه داشت؛ جایی که صدا یک روایت می‌سازد و بدن روایتی دیگر.

از منظر حرفه‌ای، «دیوآب» تجربه‌ای مهم در مدیریت اسکوپ، ارتباطات و واقعیت‌های اجرایی بود. از پیش‌بینی ۱۰۰ ساعت کار تا تحقق بیش از ۲۰۰ ساعت، از برآورد هزینه‌ی اولیه تا مواجهه با واقعیت تولید، این پروژه برای من تمرینی عملی در تطبیق ایده با اجرا بود؛ بدون از دست دادن هویت هنری.

«دیوآب» برای من یادآور این نکته بود که اجرای زنده، زمانی به تجربه‌ای ماندگار تبدیل می‌شود که بدن، صدا و معنا در یک مسیر سلوک‌گونه به هم برسند؛ مسیری که هم برای اجراکننده و هم برای مخاطب، سفری درونی است.
نظرات کاربران در مورد اثر را میتوانید در اینجا ببینید.

نقد نوشته شده در تیوال

نقد سایت هنر گردی